تبليغاتX
دلداده




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دلداده

حرف های تنهایی

با سلام

 

آدرس وبلاگ جدیدم را میگذارم. دیگه اینجا نمیام.

 

اونجا بهم سر بزنید:

 

http://sajad-ahmadi.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 7:37 توسط سجاد|

 بقیع

بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را                          عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را

بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته                          مانم آیا با كه گویم این غم جانكاه را؟

شد رئیس مذهب ما از جفا خونین جگر                             این مصیبت كرده دل‎خون مردم آگاه را

آن كه با خون جگر بر شیعیان هموار كرد                              در خط سرخ ولایت تا قیامت راه را

زهر كین نوشید امّا با عدو سازش نكرد                              كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را

 

                                                                                                       

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:37 توسط سجاد| |

  بنویس شهید و بعد بروسر سطر

همان جا که نخل هایش بدون سر

     نماز می گذارند  وبیدهای

           مجنونش به سمت شرجی افق

                                       در اهتزازند

 از این سطر به آن سطر

        از این خط به آن خط

               از این خاکریز به آن خاکریز

 

حالا دیگر این همه شهید را

               کلمه ها تشییع میکنند

  

 

اصلا این خط آخر ندارد

            بدون معطلی به جای نقطه

                                            اشکهایت را بگذار و برو....!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:35 توسط سجاد| |

آه از سرخی شفقی که روز را به شب می رساند

 

 آه از دهر آنگاه که بر مراد سفلگان می چرخد

 

محرم .باز محرم ، صدای پای کاروان عشق دوباره به گوش میرسد،

 

این صدای پای آل الله است که قدم به قدم به معشوقه اشان نزدیک میشوند.

 

صدای پای حسین بن علی است، چه زیباست نام حسین،

 

صدای پای عباس بن علی است، عباس عمو جانم ما آب نمی خواهیم

 

صدای پای زینب بنت علی است،خداحافظ ای برادر زینب

 

صدای شور و همهمه زمین و آسمان بلند است،

 

اینان فرزندان علی اند به کجا میروند،مگر نمیدانند  راهشان از کجا میگذرد،

 

نروید ای عزیزان خدا،در مسیرتان نا اهلان به کمین نشسته اند.

 

ای حسین مگر نمیدانی که با عزیزانت چه میکنند

 

ای حسین مگر نمی دانی که علمدارت را چگونه قطعه قطعه میکنند

 

حسین جان زینبت را به اسارت میبرند

 

دردانه سه ساله ات را...

 

علی اکبرت را ...

 

قاسمت را ..

 

نرو.........

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:39 توسط سجاد| |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:19 توسط سجاد| |


Design By : Night Skin